Rezaya – Vabasteh

شبایی که غرقی تو تنهایی هات

شبایی که خواب به چشات نمیاد

کی خودشو میرسونه با یه زنگ

اما کاراش باز به چشات نمیاد

جلو چشات بودم منو ندیدی

آسمونت شدم با کی پریدی

گفتم یه روز میرسه راهمون به هم

تو فکرتم به فکر منم باش یکم

نمیگذره نمیگذره این اصلا این روزا

نمیپره بوی عطرتو از این هوا

نمیبینی خسته تر کل مردم شهرم

فکرای عجیب تو سرمن

شبایی که غرقی تو تنهایی هات

شبایی که خواب به چشات نمیاد

کی خودشو میرسونه با یه زنگ

اما کاراش باز به چشات نمیاد