Alireza Ghorbani – Mourning

01-روی آفتاب به مولاناست؛ زیرا روی مولانا به آفتاب است

02-کوزه سفالین که بر زمین زنند، بشکند عجب نیست. اما کوزه سفالین که پنجاه بار بر سنگلاخ زد، نشکست، بر ریگ نرم افتاد بشکست، عجب می‌آید.

03- غزل شماره 2219

04-آن همه مرغان به خدمت سیمرغ رفتند. هفت دریا در راه پیش آمد. بعضی از سرما هلاک شدند و بعضی از بوی دریا فرو افتادند. از آن همه، دو مرغ بماندند. منی کردند که « همه فرو رفتند. ما خواهیم رسیدن به سیمرغ». همین که سیمرغ را بدیدند ، دو قطره خون از منقارشان فرو چکید و جان بدادند.

آخر این سیمرغ آن سوی کوه قاف ساکن است ، اما پرواز او از آن سو ، خدای داند تا کجاست .این همه مرغان جان بدهند تا گرد کوه قاف دریابند

05-اگر از جسم بگذری و به جان رسی به حادثی رسیده باشی

_چون چنین بارگاهی است اکنون او بی نیاز است تو نیاز ببر که بی نیاز نیاز دوست دارد

_این است تمامی این سخن که تمامش نیست