تک درختی تناور و سبزم
خورده اما به شاخه ام تبری
میله های قفس پناه من است
کاش میشد به سوی من بپری
میزند آتشی به جان و دلم
بغض تلخی که در گلوی من است
تا زمان نفس نفس زدنم
شور عشق تو در سبوی من است
مثل پاییز حمله ور شده است
غصه ای دلفریب و رویایی
برگهای مرا بغل کرده
ابر و باد و سکوت و تنهایی
آسمان تنفسم بی تو
دگر آبی و آفتابی نیست
تو چگونه مرا رها کردی
هرچه پرسیده ام جوابی نیست
تو هم آهسته رد شو و بگذر
مثل دنیا و ادمکهایش
از من ناامید و دلسردی
که نمانده امید فردایش