Hamidreza Aeen – Havayat Nafas Bud

هوایَت نَفَس بود

حضور تو بَس بود

که دنیا برایم

نبودی قفس بود

بگو غم نماند

به حُزنم کشاند

گلستان به پا کن

که سعدی بخواند

تو میراث عشقی برای جهان

که عشقت مرا داده نام و نشان

ببین می خَرم من غمت را به جان

تویی که رفیقی کنارم بمان

اینجا منم مست و خراب

آنجا نشسته در صَواب

مدهوشِ چشمان تو ام

امشب غزلخوانِ تو ام

هم این و‌ هم آنَت منم

بدان سِزاوارت منم