Parvaz Homay – Shaban Ahesteh Migeryam

تو را با غیر می بینم صدایم در نمی آید

دلم می سوزد و کاری ز دستم بر نمی آید

شبان آهسته میگریم که شاید کم شود دردم

تحمل می رود هموار شب غم سر نمی آید

چه سود از شرح این دیوانگی ها بی قراری ها

تو مه بی مهری و حرف منت باور نمی آید

ز دست و پای دل بر گیر این زنجیر جار ای یار

که این دیوانه گر عاقل شود دیگر نمی آید

فراق از عمر من می کاهد ای نامهربان رحمی

خدا را از چه بر من رحمت ای کافر نمی آید